توي تعطيلات عيد كه براي خريد به يكي از پاساژ هاي آرياشهر رفته بوديم ، وقتي كه نگاهت به مغازه اسباب بازي فروشي افتاد شروع كردي به شلوغ بازي كه يك جارو برقي بخري . من نفهيدم كه چطور وقتي من سريع از جلوي مغازه رد شدم تو اين قلم جنس رو شكار كردي ، تا چند ماه قبل اصلا نسبت به اسباب بازي فروشي ها عكس العملي نشون نمي دادي . من و مامان سعي كرديم كه به هر بهانه است تو رو منصرف كنيم چونكه معتقديم كه نبايد در خصوص خواسته هاي هوسي تو زود تسليم بشيم براي همين مامان وقتي داشتيم از پاساژ بيرون مي رفتيم و تو هم در حال غر زدن بودي با تحكم گفت كه نمي خريم و بايد ساكت باشي ، توي همون لحظه من چشمم به چشمان تو خيره شد و ديدم كه ساكت شدي و نوعي حالت اطاعت و تسليم داشتي . تحمل اين تسليم اجباري تو رو نداشتم براي همين برگشتم و اون اسباب بازي رو خريدم ، اگر چه مامان با اين كار من مخالف بود و حق هم داشت به لحاظ مسائل تربيتي ولي من هم وقتي ميدونم كه تو در آينده خيلي چيز ها رو بايستي توسط جامعه تحمل كني ، نخواستم كه من هم در اين زمان براي يك اسباب بازي با اون چشمان تسليم شده جبري برخورد كنم .
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 12:44  توسط مهدي م .
بهار رو با تو بودن لذتی بی نهایت داره . امروز که این پست رو می نویسم نزدیک دو سال ۸ ماه داری و من کم کم میتونم با تو گفتگو موثر و خوب داشته باشم . البته نه اینکه قبلا تو حرف های من رو نمی فهمیدی ، اين كه من بودم كه نميتونستم ميزان فهم تو رو خوب تشخيص بدم . البته الان هم خيلي چيز ها رو مي فهمي ولي چون مثل آدم بزرگ ها بلادرنگ عكس العمل نشون نميدي ما فكر مي كنيم كه متوجه نشدي .
قراره امروز مامان بره شيراز و اين اولين باري هست كه ق من و تو تنها مي شيم . ميدونم كه بدون اون حتما موقع خواب شديدا دلتنگ مي شي ولي چاره اي نيست . براي من هم تجربه خوبيه كه بفهمم چقدر مي تونم از تو مراقبت كنم و چقدر تو به من اطمينان داري .
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 12:29  توسط مهدي م .
میخوام اینجا واژه هایی رو که استفاده می کنی رو لیست کنم . شاید بعد ها از اینکه این کلمات برای تو یاداوری بشه خوشحال بشی شاید هم نه .
آشمونه = آشپزخانه
پو پو = لوپ لوپ
شبال = شلوار
انتافتم = ترکیب انداختن و افتادن
+
نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 8:59  توسط مهدي م .
ديشب به اين نتيجه رسيدم كه بايستي بيشتر مراقب صحبت هاي روزمره ام پيش تو باشم . قبلا اين طور فكر مي كردم كه تو فقط كلمات و حرف هاي ما رو تقليد ميكني ولي توي اين چند روز متوجه شدم كه اينطور نيست ، چون بعضي از كلمات را كه خيلي قبل ياد گرفته بودي در جاي مناسبش استفاده كردي و من براي همين بايستي بيشتر مواظب حرف زدن خودم باشم .
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 16:7  توسط مهدي م .
۴ ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم .
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت
+
نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 12:43  توسط مهدي م .
دیشب چند تا خونه آنطرف تر مراسم عروسی بود . صدای موزیک هم بسیار بلند . مامان پنجره رو بازکرد تا تو صدای موزیک رو بهتر بشنوی تو هم شروع کرده بودی با شعف زیادی که قابل وصف نیست میرقصیدی .
داشتم تمام مدتی که در حال رقص بودی به این فکر می کردم که شادی و شاد زیستن بخشی از فطرت انسان که خداوند وقتی که ما بدنیا می اییم به همه ما عطا می کنه ولی گرد و غبار زندگی به مرور اون رو کدر می کنه و ما رو از شادی دور می کنه .
این نکته ای بود که به ذهنم رسید که تا اونجایی که در اختیار منه سعی کنم که تو شاد باشی شاید این مهمترین بخش از مسئولیت من بعنوان یک پدره .
+
نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 12:27  توسط مهدي م .
مدت هاست که مطلبی ننوشتم . نه اینکه نخواستم خیلی سرم شلوغ بود .
تعطیلات عید که تو من رو تنها گذاشتی و رفتی شیراز در عوض من هم بعد از تعطیلات تو رو تنها گذاشتم و رفتم ماموریت ولی من چاره ای نداشتم خودت میدونی .
۱۲ روزی که از تو جدا بودم برام خیلی بیشتر طول کشید احساس می کردم که ما ه هاست که تو رو ندیدم و این باعث میشد که بیشتر دلتنگ بشم.
الان که برگشتم تو مجدد سرما خوردی تا حالا فکر نمی کنم این جوری سرما خورده بوده باشی جوری که تب و سرفه تمام انرژی تور گرفته و خیلی هم لاغر و ضعیف شدی .
امروز که دارم این پست رو می نویسم حالت بهتر شده و من هم خوشحالم ولی هنوز یکی دو روزی رو بایستی توی خونه بمونی تا بعد که بهتر شدی با هم بریم بیرون . دوست دارم از این هوای بهاری با تو بیشترین لذت رو ببرم . قطعا این بهار هرگز تکرار نمیشه .
+
نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 11:24  توسط مهدي م .
دیروز کشف کردم که اصلا بچه حسودی نیستی . چه جوری ؟
وقتی که " آريا " رو بغل كردم ، حواسم به تو بود كه اگر عكس العملي نشون دادي اون زمين بزارم و تو رو ناراحت نكنم ولي اصلا احساس ناراحتي در تو نديدم و خيلي هم لذت بردي كه با يك بچه ديگه روبرو شده بودي .
اميدوارم همچنان بر همين رويه بموني و هيچوقت حسادت در تو رشد نكنه .
+
نوشته شده در شنبه 14 بهمن1385ساعت 13:56  توسط مهدي م .
|
این اولین پستی هست که بعد از یکسالگی تو می نویسم .
میخواستم در روز تولد یکسالگیت بنویسم نمیدونم چرا ننوشتم . شاید بگی تنبلی کردم ولی باید بهت بگم که نوشتن هم حال و هوایی میخواد ، این قلم که باید حرکت کنه و فقط خواست و تمایل من نیست . اگه فقط با من باشه که دوست دارم هر روز هر ساعت برات بنویسم .
تو همیشه برای من شیرین و دوست داشتنی هستی و خواهی بود ولی باید اعتراف کنم که این روزها که میخواهی حرفی رو بزنی ولی نمیتونی و کلمات الکی رو کنار هم میچینی و میگی
که من نمی فهم و خودم یه جوری اون ها رو معنی میکنم ، یه چیز دیگه هست .
گاهی البته معنی حرف هات خوب میفهم چون من و تو زیاد نیازی به ارتباط کلامی نداریم ، من از نگاهت و حركاتت خيلي چيز ها رو ميفهم و مطمئن هستم كه تو بيشتر از من اين نشان ها رو ميفهمي .
الان تقريبا يك هفته هست كه من و تنها گذاشتي و من شديدا دلتنگ تو هستم .
+
نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 12:52  توسط مهدي م .
دیروز با مادرت به شهر شیراز رفتی . حقیقتا یک روز دوری تو هم برایم سخته ولی از جنبه هایی با رفتنت موافقم چونکه بهر حال پدر بزرگ و مادربزگ تو هم ذوق اینو دارن که تو رو ببینن و از کنار تو بودن اون هم توی این سن سال لذت ببرند . نکته دوم اینکه این سفر ها برای مادرت بسیار روحیه بخش و مفیده .
امروز عکس هایی رو که توی سفر از تو گرفته بودیم رو مرور کردم و عکسی که عمو سهیل از تو و توی بغل من گرفته بودم رو گذاشتم روی دسک تاپ کامپیوترم . عکس واقع زیبایی هست مطمئنم که وقتی بزرگتر شدی از این عکس خیلی لذت ببری و به عمو سهیل بخاطر این نگاهش از درون ویزور آفرین

بگی .
+
نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 16:34  توسط مهدي م .
|